مشق زندگی

وب نوشت صادق دوپیکر ... باز باید سرنوشت از سر نوشت

زنگ خطری که به صدا در امد
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱
 

همیشه از یک جا به بعد , دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست...

نه روزها... نه رنگ ها... نه خیابان ها... همه چیز می شود دلتنگی...

بی شک این درد دل درصد قابل توجهی از مردم استانمان خصوصا جوانان است, آنانی که هر صبح بی هیچ امیدی از خواب بیدار می شوند و هر شب با امید اینکه شاید دیگر صبحی نباشد به خواب می روند.

و این چنین است که زندگی رنگ تکرار به خود می گیرد و در غفلتی همگانی, روزمرگی, افسردگی , عدم نشاط  و سرانجام نومیدی از زندگی ریشه می دواند و هر روز فربه تر و فراگیر تر می شود.

" افسردگی عمومی" درد ناشناخته امروز ماست که ریشه درصد قابل توجهی از معضلات و نابسامانی های اجتماعی به شمار میرود.

فقر و محرومیت و بیکاری,تبعیض و نابرابری های اجتماعی, گرانی و تورم,عدم وجود فضای شاد و پرنشاط و سخت گیری های بی مورد اجتماعی از دلایل زمینه ساز این درد محسوب میشود.

به آمار رو به رشد خودکشی ها در استانمان نگاهی بیندازید. طبق بررسی های انجام شده %50 خودکشی ها ناشی از مشکلات و محرومیتهای خانوادگی و عدم توانایی والدین در تامین خواسته های فرزندانشان است.

درگیری های خیابانی, گسترش بی سروصدای مواد مخدر و اثرات زیانبار آن در چند سال اخیر چقدر زیاد شده است؟ آیا میدانستید آمار طلاق در استانمان که روزگاری کم ترین درصد طلاق را به خود اختصاص داده بود در حال افزایش است؟

آیا در استانمان نسبت به گذشته حس همدلی , نوع دوستی و همکاری وجود  دارد؟ در یک کلام آیا اساسا ما مردم شادی هستیم و از زندگی خود لذت می بریم؟

به جرات میتوان گفت : نه؛ ما هرروز غمگین تر می شویم.

به راستی زیر پوست این شهر چه می گذرد؟ متاسفانه سرگرم شدن به مجادلات سیاسی خصوصا در چند ساله اخیر , قومیت گرایی و خاص گرایی,منفعت گرایی و مصلحت گرایی همگان را از واقعیت های اجتماعی دور کرده است؟

ماهمیشه در بررسی مشکلات و معضلات استانمان صرفا به توصیف شرایط موجود وتایید ناکافی بودن همه شرایط خوب و فراوانی همه شرایط بد, از طریق جلسات, سمینارها و همایش های پرهزینه اکتفا می کنیم و به فقدان تحلیل و تفسیرهای علمی , غیر احساسی , کارشناسانه و دلسوزانه عادت کرده ایم.

وبعد از گذشت سالها هنوزهم عزممان را برای حل مشکلات و معضلات استانمان جزم نکرده ایم و همواره همه توانمان را صرف حذف و تخریب همدیگر می کنیم.

مردم,مسولان محترم, صاحبنظران و دلسوزان  استان؛

با وجود اینکه کهگیلویه و بویراحمد, همواره از محرومیتی تاریخی رنج می برده, اما مامن و خاستگاه مردمانی شاد و سرزنده و پرتلاش بوده است.

در غفلتی همگانی, " افسردگی عمومی" که  درد ناشناخته امروز ماست و ریشه درصد قابل توجهی از معضلات و نابسامانی های اجتماعی به شمار میرود, هر روز فربه تر و فراگیر تر می شود. و این زنگ خطری است که برای ما به صدا درآمده , بیایید خود را به نشنیدن نزنیم..همین و دیگر هیچ......

مطلب فوق از من؛ در سایت های استانی عصر دنا و عصر مارون و سایت  استان کهگیلویه و بویراحمد منتشر شد؛ لینک مطلب  را  جهت اطلاع اینجا قرار میدهم.

لینک مطلب در سایت استان کهگیلویه و بویراحمد http://k-b.ir/1285

لینک مطلب در عصر مارون  http://www.asremaroon.com/News/774

لینک مطلب در عصر دنا  http://www.asredena.com/newsF-3162.html


 
Email Icon by Parstools.com
 
یلدا ی 90 مبارک...
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت
یلدایتان مبارک


 
Email Icon by Parstools.com
 
نوستالژی اول مهر
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
 

دلم برای همه چیز تنگ میشود

برای صف بستن ها

پشت نیمکت ها نشستن

مداد مشکی و قرمز در دست گرفتن

غلط نوشتن...پاک کردن......پاک کن ...مداد تراش

جامدادی صورتی، زنگ تفریح ، دویدن و بازی، آبخوری، گچ و تخته سیاه

سطل قرمز کنار در  کلاس که میرفتیم کنارش مدادامونو میتراشیدیم

دلم تنگ شده برای مشق شب های کلاس اول دبستان

نمیگذارم  زندگی معصومیت کودکیم را ازم بگیرد.

دلم به دنبال نشاط کودکیم میگردد ولی روزی پیدایش میکنم که نه چندان دور نیست...

برای اول مهر به یاد همه خاطرات کودکی ام در دبستان و تقدیم به همه بچه های نیمه اول دهه 60 و تقدیم به  فصل زیبای من ؛ پاییز


 
Email Icon by Parstools.com
 
برای تولدم که دیروز بود...
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

در ستایش او

به نام حضرت دوست، که هر چه هست هم اوست.
به نام خالق زمین و زمان، که مهر مادرانه اش گستراننده امن است و امان.
او که بر ستایشگرانش رحمت و توجه مدام دارد، هر چند تمام کاینات از جهت ستایش دمادم او دوام دارد.
خدایا؛ بر من پدری و مادری و استاد، هم آفریده ای مرا از نیستی،
هم تکاملم داده ای از پستی و هم مرا از وجود پاکت آگاه نموده ای تا پای نهم بر تارک هستی.
خدایا؛ باشد که به قلب من درآیی تا تو را با تمام قلبم ستایش کنم. ستایش تنها سزاوار توست، پس ستایشم آموز که به خود این ندانم.
خدایا در توجهم چه جای دهم که هر چه هست تویی؛ پس توجهم را با ذات اقدست به یگانگی رسان تا از عدم به هستی پای نهم و از هستی به مستی و از مستی به فنا.
مرا از اوهام رهایی بخش، از حماقتم برهان و با نور حقیقتم یکی ساز؛ تا نور روح مشعل وار راه تاریک جستجو را روشنی بخشد و این روح پاک، در اقیانوس بی انتهای بالاتر از وصف اوصاف تو؛ غرقه بی خویشی گردد.
آمین


 
Email Icon by Parstools.com
 
تلاش برای فرار از زندگی...
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
 

مطلب جالبی ست که جایی خوندم؛ امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

 به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟
استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟
شاگرد گفت: بله با کمال میل.
استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد.
استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.
استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.
مکالمات بین کودکان به این صورت بود : الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
- نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی !
- اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...
استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.
 او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد.
تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم:
تلاش برای فرار از زندگی...


 
Email Icon by Parstools.com
 
چه آسان می توان از یاد ها رفت...
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 


 
Email Icon by Parstools.com
 
بازهم خدا هست...
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتنهاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

(از یکی از جزوه های دکتر شریعتی)


 
Email Icon by Parstools.com
 
اول مهر
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

برای اول مهر (مهرگان) و بازگشایی مدارس این مطلب را   از دکتر شریعتی که خیلی بهش علاقه دارم انتخاب کردم..........................................................................

دکتر شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »


 
Email Icon by Parstools.com
 
تنها برای یک نفر
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
 

دنبال کارهای فارغ التحصیلی ام هستم...دارم از دانشگاه دولتی سمنان کارشناسی فیزیک می گیرم... هفت ترمه تمومش کردم... تا ببینیم  آینده چی میشه... این متن زیبا رو تو یکی از وبلاگها خوندم...وقتی برای استراحت و رهایی از کارهای اداری فارغ التحصیلی رفته بودم تو سایت دانشگاه... ببینید چطوره؟

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سعی کن تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها خواهی مرد

 

بگذارخانه عشقت خالی از وجود باشد..

بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا انقدر عظیم است که تو را و هستی تو را نابود کند...

اما اگر عاشق شدی:

                           بخواب

                                  بخند

                                         قدم بردار

                                   "تنها برای یک نفر"

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

همین روزها باید برگردم کهگیلویه و بویراحمد زیبا...سرزمین چهارفصل... و برم شهرم دهدشت... دلم برای زیبایی های زاگرس و مردم مهربان و صمیمی اش تنگ شده...

راستی انتخابات مجلس شورای اسلامی هم نزدیکه....منم شرکت می کنم و قطعا برای یک کاندید اصلاح طلب  فعالیت میکنم و به یک کاندید اصلاح طلب رای می دهم....  (البته کاندید اصلاح طلبی که به اعتماد ملی و مهدی کروبی نزدیکتر باشه)

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××


 
Email Icon by Parstools.com
 
هوای سیاوش قمیشی
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

××××××××امروز هوای صدای  سیاوش قمیشی کردم و آلبوم نقابش ××××××××

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا می ترسم...

توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از یاد بپوسم...

تو شتاب لحظه ها من با خودم یکه و تنها می دونم... 

تو سراب این افق تا سفر نهایت اینجا می مونم...

مثل یه غروب تنها که میشینه پشت ابراااااااااااا

یه سکوت بی پناهم............

توی این بیهودگی ها لحظه هارو میشمارم...

انتظار هر نگاهم...

سیاوش قمیشی/ ترانه ای از آلبوم  نقاب


 
Email Icon by Parstools.com
 
دل نوشته
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
 

دراین شب وحشت زا  دستهای خسته ام را بگیر

و کلمه ی معصومی را که بر زبانم متوقف مانده اند


                                                                  به سوی عشق ببر

در این زمستان قطبی پیراهنم را با عطر یوسف گرم کن


و هفت آسمان گمشده را از روی شانه هایم بردار


بر سطر سطر عریانیم شعر هایی را میخوانی

 که فرشته ها با دستهای نورانی شان نوشته اند


 ودر تارو پود آوازهایم هزارصبح کوچک را میبینی

 که یکی پس از دیگری متولد می شوند


دستهای خسته ام را بگیر و به سوی عشق ببر

                                                               ای خدای من


 
Email Icon by Parstools.com
 
درد دل
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
 

خسته ام ----------------

خسته از هم چیزو همه کس                                 

خسته از هرچه نیست و هست

خسته از تو که نیستی                                                                 

و خسته از خود که هستم

خسته ام --------------

خسته از نموندن و رفتنت

خسته از نبودن تو و آواز بی کسی

 خسته از لحظه ها که پر از رویای برگشتن توست

خسته از امید که هیچ وقت مرحمی بر روی دل پر دردم نبود

از همه چیزو همه کس خسته ام

حتی از زمستون که همیشه قلب یخی تورو به یاد من میاره

و حکایت دستای سرد و چهره بی روح تورو برای من بازگو میکنه

خسته از چشای ابری و گرفته که حتی یه قطره هم برای باریدن نداره

خسته از رویاهایی که دیگه طلایی نیستن

خسته از محبتی که هیچوقت صادق نبود

خسته از غریبه ای که هیچوقت آشنا نشد

------------------------------------------------------ ای خدای من


 
Email Icon by Parstools.com
 
یاد کودکی ها
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
 

دلم خیلی ساکته و حسابی هم سکوت کرده، روز به روز حواس من داره  شفافیتش رو از دست میده، مثل زمانی که پلک نزدیک میکنی تا کور سویی رو ببینی از ساحل های دور دورررر.

 

میدونم زمان زیادی هست که در کابوس پریشانی خودم گرفتار شدم و مدام با خودم میگم: کی تموم میشه این روزهای سنگین؟؟ روزهایی که مثل تابستون دم کرده و داغه... روزهای مرطوب و شرجی تابستون که نفس تا خرخره بالا نمیاد.

 

لذت زندگی و خوشی داره فرار میکنه از من یا من دارم فرار میکنم اونم از همه چی!!

 

من دلم برایه خودم تنگ شده برای دوران  بچگی هام . برایه روزی که من یه بچه بودم یه کودک، کودکی که درونش شور بود و نشاط و خالی از هر غمی و فکری حتی ترس از خیلی چیزا و تو چشماش پر بود از آب و روشنایی، چه دورانی بود........

 

تو این گیر و دارها و تو این همه مشکلات فقط دنبال یه چیزم میدونین چی؟؟؟

 

کودک درونم چون نه نفرت، نه دروغ، نه فریب و نه شعار رو نمی شناخت و نمی شناسه. من کودک درونم رو میخوام..........

 

میدونم اگه برگردم به اون دوران و به کودک درونم هیچ وقت دیگه دلم نمیخواد بزرگ شم....


 
Email Icon by Parstools.com
 
پاییز من
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥
 

می دونی ؟! بچه که بودم پاییز رو به خاطر شنیدن خرد شدن برگ ها زیر پام دوست داشتم . وقتی برگی رو می دیدم با تمام وجود روی کمرش می پریدم و وقتی که له می شد ، می خندیدم ... ولی حالا هر برگی که زیر پای رهگذری خرد میشه انگار منم که له می شم ...
کاش می تونستم بین برگ ها قدم بزنم بدون اینکه اونا رو له کنم .کاش می تونستم ...................................................................


 
Email Icon by Parstools.com
 
دل نوشته
نویسنده : صادق دوپیکر - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥
 

خدایا، خیلی دوستت دارم

چهار ساله بودم که از دور و برم اسم خدا را می شنیدم. کلمه ی جدیدی که نمی دانستم چیست! فقط در جستجویش بودم.
مادرم می گفت: خدا خیلی مهربان است. او همیشه مواظب توست. مواظب باش کار بدی نکنی که باعث دلخوری اش شود. پس سعی کن همیشه خوب باشی. خدا بخشنده است.
توی کمد لباس قایم می شدم و از مادرم می پرسیدم: مامان خدا الان مرا می بیند؟
می گفت: هر جا که باشی می بیندت.
این بار لباس ها را دور خودم می پیچیدم و می گفتم: حالا چی؟
می خندید و می گفت: حالا هم می بیندت.
همان لحظه بود که خدا را پیدا کردم، در همان تاریکی کمد لباس. پیرزنی مهربان با موهای بافته و سفید، مثل برف. درشت، چاق و پر قدرت. لباس مادربزرگ ها را به تن داشت با دست هایی توانا که در دست راستش چوب بزرگی بود. چهارزانو نشسته و نگاه مهربان و معصومش مرا مجذوب خود می کرد.
خانه اش از چوب بود. از زمین خیلی فاصله داشت. از پنجره ی خانه اش که نگاه می کردم، همه جا آبی بود. پر از آرامش. خانه اش با رنگ های خیلی زیبا تزیین شده ولی خیلی ساده و کوچک.
چقدر دوستش دارم. همیشه تا صدایش می کنم در کنارم ظاهر می شود، با همان فضای آرام بخش. سرم را روی زانو هایش می گذارم و او نوازشم می کند، گاهی هم اشکهایم را می بوسد. من نگاهش می کنم و او همیشه به من لبخند می زند، از ته دل می خندم و گونه های شیرینش را می بوسم. مرا در آغوش می گیرد و آن لحظه می دانم که از هیچ چیز نمی ترسم، هیچ وقت تنها نیستم.
ولی هیچ وقت حرف نمی زند، دوست دارد از بازی چشم های زیبا و پاکش همه چیز را بخوانم.چه احساس غریب و زیباییست. خدایا چقدر دوستت دارم. در کتابی خوانده ام: انسان خوشبخت کسی است که خدا را در درون خود دارد، و من چقدر خوشبختم.

با تشکر از یکی از دوستان که این متن زیبا را برام ایمیل کرد....


 
Email Icon by Parstools.com