یاد کودکی ها

دلم خیلی ساکته و حسابی هم سکوت کرده، روز به روز حواس من داره  شفافیتش رو از دست میده، مثل زمانی که پلک نزدیک میکنی تا کور سویی رو ببینی از ساحل های دور دورررر.

 

میدونم زمان زیادی هست که در کابوس پریشانی خودم گرفتار شدم و مدام با خودم میگم: کی تموم میشه این روزهای سنگین؟؟ روزهایی که مثل تابستون دم کرده و داغه... روزهای مرطوب و شرجی تابستون که نفس تا خرخره بالا نمیاد.

 

لذت زندگی و خوشی داره فرار میکنه از من یا من دارم فرار میکنم اونم از همه چی!!

 

من دلم برایه خودم تنگ شده برای دوران  بچگی هام . برایه روزی که من یه بچه بودم یه کودک، کودکی که درونش شور بود و نشاط و خالی از هر غمی و فکری حتی ترس از خیلی چیزا و تو چشماش پر بود از آب و روشنایی، چه دورانی بود........

 

تو این گیر و دارها و تو این همه مشکلات فقط دنبال یه چیزم میدونین چی؟؟؟

 

کودک درونم چون نه نفرت، نه دروغ، نه فریب و نه شعار رو نمی شناخت و نمی شناسه. من کودک درونم رو میخوام..........

 

میدونم اگه برگردم به اون دوران و به کودک درونم هیچ وقت دیگه دلم نمیخواد بزرگ شم....

/ 1 نظر / 17 بازدید
سید محسن برزین

باسلام دوباره .بابا تو چقدر حساس بودی ما نمی دونستیم .اعتماد